محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
400
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت اگر اين چيستان تو بگشائى * گوى دانش ز موبدان ببرى چدن - مختصر چيدن باشد . مثالش فخر گرگانى گويد « 1 » : شعر هر آنگاهى كه دارى گل چدن كار * روا باشد كه دستت را خلد خار چرديدن - « 21 » [ به راء و دال مهملتين به وزن ترسيدن ] چاره جستن و دويدن باشد . مثالش شاكر بخارى گويد : بيت يكى دانشپژوهى داشت گربز * بچرديدن نگشته هيچ عاجز چوخيدن - [ به خاى معجمه . به وزن كوشيدن ] بمعنى لغزيدن و افتادن باشد « 22 » . چندن - به وزن و معنى صندل باشد . مثالش سيد حسن غزنوى گويد : بيت درد سرم مباد و اگر باشدم فلك * آرد ز مه گلاب و ز خورشيد چندنم و در فرهنگ چندان نيز آمده [ بزيادهء الف ] . چرنگيدن « 2 » - آواز كردن گرز هنگام زدن و امثال آن . حكيم فردوسى گويد : بيت چرنگيدن گرزهء گاو چهر * تو گفتى همى كوه بارد سپهر چونان - يعنى چنان . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : بيت گشت قصر بندگانش قلعههاى شاه هند * قصرهاى قيصران روم هم چونان بود و چنون نيز گويند . مثالش فخر الدين گرگانى گويد : بيت نگويم كس « 3 » چنين « 4 » باد او چنون « 5 » باد * همى گويم چو من زار و زبون باد چونين - يعنى چنين . مثالش اسدى گويد : بيت چنين بود گيتى و چونين بود * گهش مهربانى گهى كين بود چريدن - يعنى خوردن مطلقا خواه انسان و خواه غير . مثالش لامعى جرجانى گويد : بيت چريدن همه خلق از چميدست مدام * تو نيز تا نچمى همچو ديگران نچرى چربيدن - « 6 » يعنى غالب و افزون آمدن و فزودن . چفسيدن - به وزن و معنى چسبيدن باشد و چوسيدن نيز گويند و در فرهنگ چپسيدن [ بعد از جيم باى فارسى ] نيز به نظر رسيده . چاميدن - بمعنى تبول باشد يعنى شاشيدن .
--> ( 1 ) اين جمله و شعر بعد از « ب » است . ( 2 ) « س » : چرتكيدن . ( 3 ) « الف » : كش . ( 4 ) « س » : حنن ؛ « ب » : چه من . ( 5 ) « س » : جنون . ( 6 ) اين لغت و شرح آن از « س » است . ( 21 ) در برهان چرويدن با واو آمده است . ( 22 ) در برهان بمعنى كوشيدن و ستيزه كردن نيز آمده است .